تنمظی ایام او سنین او شهور
انا امضی ابدمی عله اعمال خبیثک
یا.................
اسمعنی زین یا ابو جاسم ابو ضربان،انت رجال او فحل بس بین نفسک الی اتقابلنی وجه وجه بس ادری انت مو گدهه شوف انت اشما عجبک صوت بس بلعافیه علیک بس ماتخلص من عندی .
شوف راح اگلک انت اخذت مریم من عندی او خنت بیه انت رجل سافل و خاین او ناس بعد عرفوک او اب کل سعه یسبوک ینعلوک او انا ماعجوز منک لو تنگلب دنیه علیه او مریم هم خطباهه بس انا صدگ راح ارویک نجوم ظهر بس اصبر.
محمد انا ویاک کلش زین چنت،چنت احسبک اب، او عم، او خال،او عشیره کلهه او چنت اشیل راسی او عرفع راسی چنت ابخاطر انت الی اغله صدیق او اخ چنت بس انت کل هذا المعرفه او ثقه او اعتماد او ایمانک خلیت جو نعالک او خنت بیه او حطمتنی من شغل من اکو او ماکو او انت اسیرلی ابو انا؟بس کفو علیک یعنی او حسه اترید اسکت علیک او اگول الله کریم ،لا مستحیل ،انا اذا اجوز منک الناس یگومن یصبونی او یغلطونی او انا احب اجوز منک بس ضمیری ما یقبل انت گول انا شااسوی بیک؟ انا ادری حسه من تقره هذا او راح تنفعل او مثل نسوان اتروح یم جماعتک اتفتن علیه او اتخبث بس هذا بعد ما یکل علیه و انت احسن من کل ناس تدری انت اذا رجال انت جوبنی مو تنطی بید واحد غیرک یحچی او انا مااهتم مو هذا مو حچیک انت مثل نسوان اتحب فتن او نفاق بعدانت متربی هشکل شوف انا ما اعترف اب اکبر واحد مثلک، مو انت صدک منیوک او لوگی انت اتبیع عرضک الی مال بس انت رجال او گابلنی .
واویلا لو بس اشوفک بس
+
نوشته شده در 2009/11/1ساعت توسط زخم خورده
|

توجه
كساني كه وبلاك مرا ميخونند به اين حرام زاده تخم حرام بكيد از اينكه فكر كند ازش كذشته ام بزاريد به اين خيال باشه براي اينكه من هردوي انها را به قفل اقا اباالفضل العباس(ع)بسته ام وتا زنده ام اباالفضلي ميميرم ولي تن به ظلم نميدم وبهش بكيد علي از اون ادمهاي است كه تا قدم مرك شهادتين رو خونده ولي تا زخمي تو صورتت نزاره اتش قلبش خاموش نميشه به خدا خیلی خسته ام. 
+
نوشته شده در 2009/10/25ساعت توسط زخم خورده
|

دوستان.
امروز من به این نتیجه رسیدم که اگه به این بیشرف جاسوس و دو به همزن این مرتیکه بی حیا این خوشغیرتیکه اعتماد همه رابه خود جلب میکند
و بدون اینکه کسی حس کند یا اصلا مثل خودم به عقلم هم نمی امد زنا کند و یه خنجر ازپشتم بزند ومن به هرکی که بگویم صحبت حاج بودنش یا خییر بودنش یا غیره و فریبو رشوه دادن وموعذ کار دادن را میدهد.
به نظرشمااین الاغ اگه ازکوچکی بهش شیر سگ میدادند الان
به نظر شما وفادار نبود؟
+
نوشته شده در 2009/9/15ساعت توسط زخم خورده
|

تقدیم به ... دیگه پیشم نیست.... طناب دارم گلویم را می خورد چشم هایم فقط در جستجوی تو هستند در میان مردم نه! تو را نمی بینم. و باز اشک می ریزم. - آخرین درخواستت را بگو! و من گفتم: فقط... برای آخرین بار... ببینمت! در دادگاه, وقتی وکیلم نداشتم و میگفتم من بی گناهم , دلم بیشتر از همه ی داشتن ونداشتن هایم برای خودم میسوخت و می تپیدو وقتی دیدم خودت را به آب و آتش میزدی تا بیگناهیت را ثابت کنی,اشکهایم امانم را نمی داد. ومدام عصبانیم میکردو من از نگاه به تو شرم داشتم کاش قدرم را می دونستی... کاش از لحظه های با تو بودن... من پی دیگری و سردرگم در عشقی بیهوده و تو ... حتی از نوشتنش هم شرم دارم توبه من اعتماد داشتی؟ یا مرا دوست داشتی؟ اما من... به دنبال دیگری غافل از اینکه تو مرا متهم کنی و خود بگریزی و مرا به پای دار جنایتهاو کثافت کاریهایت بکشانی ،راستی یک سوال؟ تو کی هستی؟ دلم میخواست روزی فقط برای تو باشم و فقط برای شما خدمت کنم و فقط شما را دعا کنم جون میگفتم شما جای پدرم بودی،ای قصورتی در این زمان باهم بودنو داشتیم از من سر زده؟یا اگر در حق شما کوتاهی یا نا فرمانی کردم لا اقل ای خدانشناس منو ارشاد میکردی، ایا تو این کارو کردی؟دلم میخواست بمیرم فقط برای تو ... فقط...تو... چه روزهایی که تو را می دیدم اما کور بودم و عشق پاکت را ... من بازیچه شدم و تو این را بهتر از همه میدانی میدانی چه سخت است خنجر از پشت , از دوستان خوردن دوستانی که بخصوص تو باشی،تو که برام دوست نبودی،بودی؟ به گمونم شما خانواده ام بودی،نبودی؟ به ظاهر مرد تو از که دفاع می کنی؟!از خودت؟از من که ... منی که قلبم را شکستی؟! خجالت می کشم از کارهایم و کارهایت, شرم دارم از تو... نگاه به چشمان من برایت دشوارنیست ؟ فکر نکنم ولی می خواهم دم آخر فقط تو را ببینم میدانم, حق من این است باید بروم... به گمانم خدمت به شما ،قدرم را میدونی ولی فکر نکردم که شما قدر نشناس بی لیاقت ... .... چشمانم هنوز در پی توست خیس اند ولی باز امیدی دارند وقتم تمام شده تو نیستی!! کاش صدایم در می آمد تا صدایت کنم با تمام وجود نامت را فریاد زدم مردمان همه حيرت زده وخيره به من خبری نیست انگار می شمارم تمام لحظه ها وشماره ها رو - وقتم تمام شده است. یعنی خواهم مرد؟!! حداقل ببینمت و بعد... حرامم کنی نه حلال،جون اون دنیا باهم کار داریم پس حرامم کن... چشمانم را بستم تا بکشند؛ چهارپايه را اما...چه شده؟! - عفو! آزادش كنيد! چشمانم را باز کردم و چهره ی تو راتو خیال دیدم سر به زیر انداختم تو از شدت شرم می خندیدی. با اشکی که چشمانت را زیباتر کرده و آن طرف تر خیانت را می بینم. چهره ای شیطانی داری. حالا " من" سر به زیر دارم. " تو" ثابت کردیبی گناهی ومن دست و بالم را بسته اند وجشمانم زیر پارچهای تاریک به امید دوستان خوبت چارپایه را بکشند و تو بهم بخندی وبهم بگی دیدی گفتم میتونم برات به سادگی پرونده تشکیل بدهم دیدی گفتم حریفم نخواهی شد دیدی گفتم من شیطانو پروراندم حالا بمیر ... نمیدانم چه بگویم فقط با زبان بی زبانی می گویم "دوستت داشتم ای ابلیس بزرگ" حالا به تمام نقطه ای دنیا ازت متنفرم.![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 2009/8/9ساعت توسط زخم خورده
|

اقای ز....
توبه کن تا "دیر" نشده و وقت هست زخمی تر از همیشه،از درددل سپردن سر خورده بودم ازعشق،در انتظار مردن باقامتی شکسته،ازکوله باری پردرد درجستجوی مرهم،راهی شدم زیارت رفتم برای گریه،رفتم برای فریاد مرهم مراد من بود،کعبه تورا به من داد ای ازخدا رسیده،ای تمام عشقی درجسم خالی من،روحم کلام عشقی ای که همه شفاهی،درحین بیریاحی پیش تو مثل کاهم،تومثل کهربایی هر زره از دلم را،با حوصله زدی بند ای چینی شکسته،از توگرفته پیوند ای تکیه گاه گریه ،ای همصدای فریاد ای اسم تازه من،کعبه تورا به من داد من از سو رغیب شکستم،اماهنوز طلایی طوفان حریف من نیست،وقتی توناخدایی بالاتر از شفاهی،ازهرچه بد رهایی ی شکل تازه عشق،توهدیه خدایی باتونفس کشیدنیعنی غزل شنیدن رفتن به اوج قصه،بی بال وپر پریدن.
خدا بخشنده ومهربان است
ای خدا.................
+
نوشته شده در 2009/7/21ساعت توسط زخم خورده
|

چرا غم ها نمیدانند
که من غمگین ترین غمگین شهرم
بیا ای دوست با من باش
که من تنهاترین تنهای این
شهرم
+
نوشته شده در 2009/7/21ساعت توسط زخم خورده
|

حالمان بد نیست ٫ غم کم می خوریم کم که نه !! هرروز ٫کم کم می خوریم آب می خواهم ٫ سرابم می دهند . عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !! خنجری بر قلب بیمارم زدند ٫ بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ٫ از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سنگ آزاد شد ٫ یک شبه بیداد آمد و داد شد عشق ٫ آخر ریشه زد بر تیشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس ای دل نابسامانی بس است . کافرم !!! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر به دست .. بت پرستم ٫ بت پرستم ٫ بت پرست بت پرستم ٫ بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم می کنم راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم مکن .... من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه !!!!! در شهر شما یاری نبود؟ قصه هایم را خریداری نبود؟؟؟؟؟؟ وای!!! رسم شهرتان بیداد بود .. شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون می چکد خون من ٫ فرهاد ٫ مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسموم تان این همه خنجر دل کس خون نشد ٫ این همه لیلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه ! فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه ! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه ! هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه ! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :
+
نوشته شده در 2009/7/21ساعت توسط زخم خورده
|

نمي دانم، نمي دانم در كدامين كوير دلبستگي گرفتار گشته ام كه در متروك ترين كلبه ي خاطرات زير گرد و خاك گرفته ترين شادي ها در ميان تار و پود پوسيده ي غم ها در كوچه هاي كاهگلي احساسات ترك خورده در جاده ي آبي اشك ها و فراموشي ها در دشت كوچك ترس ها در اين شهر بي تردد ترديد هاي برباد رفته... هنوز غرقم ...... آه كه چه خواستني بود اشكهايم و چشمان معصومم براي تقلايي كودكانه و تپش ترس در سينه ي كوچك آسماني ام ... آه كه آسمانش هميشه برايم آسمان بود نه حسرت . چرا بي آنكه بخواهم با لذّتي زود گذر وظاهري ودرعين حال غمي بزرگ و باطني در اين شهر پرسه مي زنم گويا قانون تيك تاك زمان اصلا"نمي تواند راهي به اين شهرباز كند ومن هر باربي تاب تر از گذ شته مفهوم گنگ زمان را براي عروسك كوچك تنها يي ام بازگومي كنم شا يد طنين سكوت صدا يش باور زمان را در شهر پخش كند و دوباره بر فراز آسمان شهر بي نشا نم كه تنها خودم: سالخورده ي عاشق درآن پرسه مي زند پرنده ي كوچك زمان بال بگشايدولي از صداي قانون بي صدا ماند دريغا كه چه ضعيفم ميان قانون زمان ... و ... هنوزسالخورده ي عاشقم....
+
نوشته شده در 2009/7/17ساعت توسط زخم خورده
|

کافر...! نمی شوم هرگز .....
زیرا به نمی دانم هایم ایمان دارم
+
نوشته شده در 2009/7/17ساعت توسط زخم خورده
|

خوبین؟ منم خوبم..نه نه بد نیستم نمیدونم چرا این روزا همش بد میارم.. خدا اخرشو به خیر کنه.. نمیدونم اگه این وبلاگو نداشتم کجا باید حرفامو میزدم.. با کی باید دردو دل میکردم.. کاش خدا خیلی خیلی دوسم داشت .. اخه من اخه.. نمیدونم مشکل منم یا... شما از این اسمون بگیرید که چه غمناک چه برسه به دل من.. اخ خدا جون .. دلم هوای دل دل سیر گریه رو کرده.. تو تاریکی بشینمو با یه روضه حمید علیمی لایت بزنم زیر گریه.. اخ که چه قدر تنهام..
![]()
+
نوشته شده در 2009/7/14ساعت توسط زخم خورده
|
